پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۵

گناه هیجان

روز گذشته ملایی را مانند یک جغد پروار پشت میکروفون دیدم که داشت برای جوانان ومشتی مردم عامی سخن میراند :
در کنسرتها ، چون موسیقی  انسانرا به هیجان میاورد واین هیجان بسیار گناه دارد  و جای آن فرد درجهنم است ، درورزش هم این همه هیجان رذالت است !!! ودیگری داشت درباره بکارت دختران بهشتی حرف میزد که  با هر آمیزشی دختران دوباره باکره میشوند !!  کسی نیست بپرسد مردک دیوانه شعورتان کجا رفته شما جهنم را درهمین دنیا ساخته اید وبهشتتان درگوشه اطاق  وهجره های پرورش " الاغ" وبغل دختران زیر سن قانونی است مگر شما به هیجان نمیا یید؟ آن هیجان گناه ندارد چون شما توانسته اید برگرده مردم سوار شوید وآنهارا از دم تیغ بگذارنید اینهمه واپبسگرایی درمیان مردم ما نتیجه اش همین علم بی معلومات شماست .
مشتاق علیشاهرا برای آن سنگباران کردند که قران را به همراه سازش میخواند واین سیمی که امروز در"تار"جایگزین شده بنام سیم : "مشتاق»  ازکارهای اوبود است . 
مشتاق  دیگری دراصفهان بود بنام " مشتاق اصفهانی" که شعر میسرود وشاعر بود :

"  رسمی است  کهن که  شحنه / هشیار را به جای مست میگیرد / .

در سر زمین بلاخیز وبلا زده ما همیشه این رسم وجود داشته است .
چگونه میتوان یک انسان سالم را از شنیدن موسیقی محروم ساخت ودنیا چرا درمقابل این جنایت ساکت است هر روز وهر ضبح به یک کلوب شبانه ویا به مکانهایی که مرکز جمع شدن جوانان برای شنیدن موسیقی وخواننده محبوبشان رفته اند یورش میبرند وحمام خون راه میاندازند ، چرا با سکس در بهشت مخالتی ندارید ،  سکس با پسران نا بالغ ودختران زیر سن قانونی مخالفتی ندارید ، اما از موسیقی وصدای ساز وحشت دارید ؟! موسیقی یک انرژی است  آوای پرندگان در لابلای درختان  خود یک موسیقی  الهی است ، شما حتی بلبلانرا نیز درقفس کردیدویا به آنها سم دادید تا بمیرند وآواز نخوانند .هر حیوانی ، هرجانداری به موسیقی و لذت روح احتیاج دارد ، به آن  نیاز دارد درمرغداریها وجایگاه پروروش خوکها وحیوانات همیشه موسیقی پخش میکنند تا آنها گوششتشان لذتبخش تر شود .
وای بر شما ، ووای بر ملتی که زیر ذلت شما دارد جان میدهد وسکوت کرده است یا نادان  است ویا منافع او آنقدر زیاد است که مانند خود شما در خلوت ( ان کار دیگررا میکند )! دنیا هروروز رو به ترقی میرود درتمام گوشیهای تلفن موسیقی جایگزین شده است ، اما در مذهب ما کفر است . کفر . وای بر ملتی که شما راهنمایش باشید ، بیخود من از بعضی آدمها میرنجم آنها نیز مانند خودشما از موسیقی وساز وآواز میترسند ، آری میترسند .از شما هم میترسند . واقعا ترسناک هم هستید .موسیقی خوب است درهمان ساز ونقاره وشیپور جنگ  ، نه درنوازش سیمهای ظریف سه تار وتار وویلن ویا کلاوسن ها وپیانو ، سنج خوب است که گوش خراش میباشد !.وندای جنگ وخون ریزی را میدهد ، جان شما تشنه خون است . همین .

تصویرها  در آینه ها نعره میکشند !
مارا از چهار چوب طلایی رها کنید 
ما درجهان  خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای کور کهن ناله میکنند :
مارا چرا به خاک اسارت کشیده اید؟
ما خشتها با خامی خود شاد بودیم !
تک تک ستارگان  ، همه با چشمان تر
دامان بادرا به تضرع گرفته اند 
که ای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم 
ما اشکهایی از پس فریاد بوده ایم 
غافل که باد نیز عنان  شکیب خودرا 
دیریست  کز نهیب  غم از دست داده است 
گوید که " ما بگوش جهان باد بوده ایم 

اینان به ناله  آتش دردنهفته را 
خاموش میکنند  وفراموش میکنند 
اما من آن ستاره دورم که آبها 
خونابه های چشم مرا  نوش میکنند ..........."ن. نادرپور"

واین بود داستان امروز ما !!!
28/07/2016 میلادی /.



چهارشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۵

مشتاقیه کرمان وارک بم

چندی پیش پسرم عکسی برایم فرستا د نمایه مسجد مشتاقیه بود وزیر آن نوشت : 
آیا مادرجان باین مسجد میرفت ؟ 
بلی عزیزم مادرجا ن عشق عجیبی به مشتاق داشت ومشتاقیه ومسجد او وفلکه  مشتاقیه جایگاه روزانه اش بود که وقت خودرا به دورا ز سر وصدا ودعواها وافاده های فامیلی بگذراند .
زمانیکه به فرمان ملا عبداله ، مرحوم مشتاقعلیشاه را سنگ باران میکردند ، او گفت :
مردم کرمان ، چشمان مرا ببندید  ، من از چشمان شما  میترسم ،  ومشتاق سنگسار میشد ، امروز قبر وبارگاه او  درکرمان مورد احترام وعلاقه مردم شهر کرمان است ،  مردم درآنحا شمع روشن میکنند ، نذر میکنند ونیاز میخواهند ،  واقعه مهم آن است که سنگسار مشتاق  در 1206 هجری برابر با 1794 میلادی  که آقا محمد خان برکرمان حاکم بود  ، روی داد ،  در همان زمان او هشت هزارتن چشم را  نیز کور کرد .
من کمتر از حواد ث تاریخی حرف میزنم قبل از من بوده اند کسانیکه تاریخ را خوب میشناختند ونوشتند وپنهان داشتند ، درجایی خواندم مرحوم میرزا تقی خان  مظفر علیشاه کرمانی  وقتی  واقعه سنگسار مشتاق را شنیتد  گفت " شهری خونبهای  مشتاق است .
امروز میل دارم از یک پلنگ مغروری  دیگر یاد بکنم  یک پلنگ که غرور  هزاره ها  ونیرومند  که تصور کنید بر بالای  کوه خوابیده است  ، نخستین  توپی را  که فیروز میرزا  در جنگ آقا محمد خان محلاتی  به سوی قلعه انداخت  قلعه را ازخواب بیدار کرد  از خواب دوهزار ساله اش ، ارگ با شکوه بم ، که امروز تنها من عکس انرا زیر شیشه میزم نهاده ام ،با آن غروروقرون گذشته درسینه نکهبان  مردم بم واطراف آن بود ،  روزی متوجه شد که کم کم ماموریت او برای نگهبانی رو باتمام است  اختراع باروت  قلعه ها وبرجها  وباروهارا منزوی وخانه نشین گرد  واین سالهای اخیر  رنجی را که ارک درباطن  خود میبرد  این بود که دید دیگر نیروی کار بردی ندارد  اما بصورت یک نماد ویک نمایشگاه  ویک پدیده درخشان  دستاویز کودکان کوی وبازیچه دست  بهره برداری سیاحان وگردشگران است  ، پلنگ زخم خورده  باغ وحش  کویر دنبا ل فرصت میگشت  که خودرا از چنگ  این با زیچه ها نجات بخشد .
قلعه دیگر پناهگاه عشاق ودختران ونوعروسان ویا پیر مردان  وپیر زنان نبود  ، انبارهای او خالی  شده بود ، یک پدیده دیگری در دوردستها ساخته میشد از آهن وسیم خاردار جارا برای ا و تنگ کرد  علاوه برآن نام اوراهم دزدید  وخودرا "ارک جدید" نام نهاد ، درحالیکه مارچوبه ای بود  که بشکل مار درآمده نه مهره ای داشت برای دوست داشتن نه زهری  برای دشمن .
صبح روز جمعه پنجم دیماه  که شهر لرزید ، وهمه چیز به زیر خاک رفت  " ارک بم"  نیز فرصت را غنیمت شمرد  وصلاح درآن دید که خود نیز  به همراه کسانیکه  دوهزار سال از آنها حمایت کرده بود  به خواب ابدی فرو رود .کسانی از من هم با او همراه شدند .
ویکتور هوگو د رست گفته بود :
پیرها ، برای آن آفریده شده اند  که بموقع بتوانند از مجلس بیرون روند .
وحافظ نیز گفته بود " چون پیر شدی حافظ ، از میکده بیرون شو"
با چه تاسفی امروز بیاد عکسهایی میافتم که مادرم در وسط حیاط خانه به دست آتش داد ، ومامان جیم جیم از پشت شیشه با تمسخر اورا مینگریست ، امروز ارک در خاکدان  خود خوابیده اما دیگر زنده نیست ، نفس نمیکشد تنها روی آرامگاهش خوابیده است  روز گذشته دیدم  بولدوزرها به " قلعه کبوتر اصفهان " نیز حمله برده دهانشانرا با دندانهای تیز وآهنی بر پیکر آن قلعه قدیمی فرو میکنند وآو هم آرام آرام اشک میریزد وفرو میرود ، این تاریخ سر زمین ماست ویادگار گذشتگانمان که کم کم باید محوشوند .ثریا.
چهارشنبه / 27/ جولای 2016 میلادی /.

ویرانه سرای من

دشمنان مرا تهدید میکنند وهر روز بر تعدا دآنها افزوده خواهد شد ، ابدا برایم مهم نیست !  هیچ اهمیتی برایم ندارد ،  من خودم  همه چیز را زیر ذره بین میبینم  اما آرامشم بهم نمیخورد ،  آنها تنها درفکر انداختن وکندن پوست منند ، من سالهاست که پوست اانداخته ام وپوست قدیمی را به دور افکنده ام ،  وباز اگر پوست من آماده افتادن شد باز هم آنرا به دور میاندازم  ئازه نفس میشوم  پوستهای مرده ولایه ها وویروسها باید از پیکرم بیرون روند . من بکار خود ادامه میدهم ، دوستی نازنین از ایران میگفت با زور فیلتر شکن مطالب روزانه ات را  میخوانم ، هما ن یکنفر کافی است ، دربیرون صدها تن  وکسانی که هنوز درمغزشان چیزی باقیمانده ودر وجودشان هنوز رگی بنام احساس میزند ،  خواننده دایمی ان نوشته هایند ، من میدانم ، بخوبی میدانم که دیگر هیچگاه روی زداگاهم را نخواهم دید ودیگر هیچگاه دریک محفل روشن بینی نخواهم نشست ودیگر هیچگاه از محضر بزرگانی که در راه اعتلاء وبزرگی فرهنگ ایران جان دادند ،  بهره نخواهم برد ، تنها مشتی دلقک ، فنا شده ، مقلد ، برجای مانده اند .همه ما نقاط ضعف خودرا داریم ، اما ان بزرگان ما بودند که قابل ستایش وتقدیرند. .
امروز عکسی در یکی از سایت ها دیدم که دلم را به درد آورد  سرزمین خشک ویران ونوشته بود آینده خاور میانه بدون ( آب) زمانی فرا خواهد رسید که درخاور میانه دیگر هیچ جانداری زنده وزندگی نخواهد کرد ، طبیعی است در آنسوی مرزها درمیآن بیابان گردها ومارعقرب خورده ها فوارهای آبشان تا کهکشانها میرود ، قنات ها وآبهای زیرزمینی ما به یغما رفت ، بفروش رفت  جوانان  امروزه تنهاا لخوشی شان به ( پارتی های شبانه) وهجوم مامورین ومیدانند که فردا آزاد خواهند شد چرا که نور چشمانند !!! عده ای درحال فرار ، عده ای ماند ه دربیغوله ها درانتظار مرگی که به زودی فرا میرسد و" طاعون" همچنان سایه اش بر سر آن سر زمین  پهن است . مشتی بیمار روانی وجسمی و علیل وا رفته با مشت آهنینی که درپشت سر آنهاست وآنهارا راهنمایی میکند هر روز برنامه جدیدی را ارائه میدهند ، بخورید ، نخورید ، بپوشید ، نپوشید ، بمیرید ، زنده باشید ، این ما هستیم که سروران شماییم  با مهر و نام خداوندی .  .
نه ، دیگر امیدم را ازدست داه ام ومیدانم درهیچ زمانی دیگر انسان با انسان نخواهد توانست زندگی کند ، همان گروه دایناسورها هستیم که اگر خورده نشویم ، خواهیم پوسید .
سرنوشت ایران همیشه این بوده است ، تا میخواهد سری میان سر ها بلند کند مشتی آهنین بر مغز او میکو.بند ،  درنتیجه تنها یک کپیه برداری از همه دنیا میکند ،  گاهی کره شمالی ، زمانی چین سرخ ، مدتی رفیق استالین ، حال هم نقش پررنک مافیای اقتصادی در لباس نو وتازه ، (ماه گذشته هفتصد تن لاک ناخن به ایران قاچاقی وارد شد )! وصد ها هزار میلیارد پول از ایران خارج شد ؟  آب را میخواهمی چه کنی ؟ دم غنمیت است  ، خیام اینرا گفته !!!
 روزی روزگاری بهترین خواننده ما به سر زمینهای همجوار وهمزبان ما میرفت ودر باره " باربد ونکیسا . رودکی " سخن وری میکرد !  وچه افتخاری بود برای میزبان که چنان بلبل باغ ملکوت میهمان  آنها شده است ، امروز ؟ مسابقه قاری وقرائت است مسابقه اذان ،  من از پیش چشم شما دور خواهم شد ، شمایی که هیچگاه  برایم وجود خارجی نداشته اید ،  دراین فکرم اگر این چند انسان باشعور دراینجا وآنجا نبودند من  به چه چیزی میبایست دلخوش میکردم ؟  گیلاسها وانگورها باهم میسازند ، پرندگان این راز را میدانند ، امروز بشریت آنچنان از هوسها وناکامیهای خود سر خورده است که دست به نابودی خود میزند ،  دیگر گمان نکنم احتیاجی به  روزگار تیره تری وجنگهایی که درپیش  رویمان هست  ،داشته باشیم ،  بشر به روشنی نیاز دارد اما متاسفانه چراغهای ی عقل وشعور یک یک خاموش میشوند ،  وآنهاییکه کورسوی کمی در وجودشان وخونی  در رگهایشان راه میرود روی  به هنر وادبیات گذشته کرده اند شاید زندگی را درآنجا بیابند وبوی آنرا بمشام جانشان شان برسانند ،  هنگامیکه شمع باطن وشعور داخل مغز یکنفر خاموش شد ، دیگر او خود نیست ، عروسکی است که نخ زندگی را به دست دیگران داده وبا هر حرکت میرقصد .
روز گذشته ، کمی دلم گرفته بود ، با خود گفتم کسی نمیداند که من دردل چه پنهان دارم ودر درونم کیست ؟ خدای من با همه فرق دارد ، نه درکعبه نشسته ، نه دردیر ونه کنیسا ، خدای من دردلم به پهنای همه وجودم جای دارد واین اوست که مرا یاری میدهد ونمیگذارد که عقل را ببازم ودر دریف چاکران دربیایم ،  من از کودکی درمکتب بزرگان رشد کرده ام ، وخدایان را دیده ام ، شیطانرا نیز درکنارم دیده ام ، درمیان شعور وشهوت  های طبقات  بالا وپایین  ، باسواد وبیسواد  افکار پوسیده ویا نو شده، گام برداشته ام  برایم ابدا مهم نیست که چه کسانی چه قضاوتهای درباره ام میکنند ، همینکه چند خط بمن میرسد :

" .اثار ونوشته های شمارا مرتب دنبال میکنم ،  وبا تحسین  عمیق به آنها مینگرم ، زباله های امروزی را به دور ریخته ام ، وهز صبح درانتظا ر شما نشسته ام " .

همین برایم کافی است وبمن نوید میدهد که هنوز انسانی ویا انسانهایی دراین دوران زنده وزندگی میکنند . مراتب احترام مرا بپذیرید . 
من مرغکی ، گریخته  از سر نوشت خویش 
خونین شده با ل و پرم ا زپنجه های عقاب
وین پنجه ها ربوده از سرم تاج بخت مرا  
رنگین شده است با ل و پرمن از خون آفتاب.........نادر پور.....
پایان /.
چهار شنبه 27/07/2016  میلادی 
ساعت 07: 12 دقیقه صبح ؟ ثریا.

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۵

میر رضی الدین آرتیمانی

الهی به مستان میخنه ات / به عقل آفرینان دل دیوانه ات 
به نورد ل صبح خیزان عشق / ز شادی ز اندوه گریزان عشق
که خاکم گل  ازآب انگور کن /  سرا پای مرا آتش طورکن ....والخ 

این ساقیینامه را از دهان شیرین فخری نیکزاد ودر بزم هفت اقلیم شنیدم بکلی با آنچه که امروز روی " گوگل" فارسی چاپ شده بود ، مغایرت داشت .
این اولین بار است که من وارد این معقوله وادبیات قدیم ایران پس از سالهای میشوم ، دیوان های بزرگ وقطور شعرا ، همه روی قفسه خاک میخوردند ، همه از چا پ های گذشته میباشند که من باصد خون دل آنهارا به دندان کشیدم وآوردم ، امروز رفتم روی گوگل که اصل این ساقینامه را بیابم ، وای ازاین تکه پاره کردن اشعار واین اراجیفی که درون مصرع ها جای داده بوند . او میسراید "
 از آن آب ، کاتش بجان افکند 
اگر پیر باشد جوان افکند 
منی را کز او جسم وجانی کند 
بباده ، زمین آسمانی کند 

ودر جاییکه دیگر میسراید :

میی کومرا وارهاند زمن 
ز آیین و کیفیت ما ومن 
کنی کر خاک میکده توتیا 
خدارا ببینی بچشم خدا 
بیای تا جمله مستان شویم 
ز مجموع هستی پریشان شویم 
بر آورد از ما گرد ودود 
 چه میخواهد از ما چرخ کبود 
نمانده درهیچکس مردمی 
گریزان شد ه آدم از آدمی 
همه مهربان  ، بهر جنگ ودل
گروهی همه  مکر وزرق وحیل 
همه گر گانان همه میش پوش 
همه دشمنی کرده در کار دوست 
سحر تا نبردی به میخانه راه 
چراغی به مسجد نبر  شامکاه 
خرا باتیا ، سوی منبر مشو 
 بهشتی ، به دوزخ  برابر مشو
بکش باده تلخ  وشیرین  وبخند 
 فنا گرد بر کفر وایمان بخند
زما دست ای شیخ مسجد بدار 
خرا باتیانرا به مسجد چکار ؟
رد ا  گرریا بر زنخ بسته ای 
 بینداز دور که یخ بسته ای ........والخ 

این قطعه طولانی است واز حوصله این صفحه بیرون ، اما دربعضی جاهای آن دست برده شده است تکه ای را به سوی دیگر برده وبسته اند 
میر رضی الدین شاعر دربار صفوفیه بود وصوفی وقلاش . 
آچه که من در برنامه هفت اقلیم دیدم با این اشعار فرق دارد تنها چند ین بیت آز آن را میتوان باو نسبت دا د. 
فرزندان امروز آنقدر که  بامد های ورساچی وگوچی وشانل اخت دارند با ادبیات گذشته خود هیچ مناسبتی ندارند وحوصله هم ندارند برایشان رقصیدن آن رقاص هفتاد ساله روی سن بیشتر لطف دارد . 

چون نسیم آسا گریز از شهر  آواهای دور 
دامن افشان میخزد  تا گوشهای ناشناس
نطفه میبندد  به دشت  بایر اندیشه ها
تا بروید بار دیگر بر لبانی  بی هراس 

نمیدانم کارمن تا چه حد درست وتاکجا غلط است ،  چه میشود کرد سرشت من ، خون من با موسیقی وشعر آمیخته شده است وانرژی من از انها سرچشمه میگیرد ، بقیه دنیا برایم بی تفاوت است .
چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت / تقدیر ما به دست می دوساله بود ! ...."حافظ"

بیخوابی شب چهار شنبه ! 27/



احمد شاملو

سیمرغ قله ای کبودم که آفتاب / هر بامداد بوسه نشاند به بال من 
سرپیش من بخاک نهد کهسار پیر/ وز آسمان فرود نیاید خیال من
" زنده نام وزنده یاد نادر نادر پور"

دلشاد بودم که یک کانال خوب پیدا کرده ام که از مرر حقیقت بیرون نمیرود ، اما امروز همه امیدم را از او هم بریدم، کانال اینترنیتی بنام | میهن " که خوب درآن همه چیز پیدا میشد از واخوردگان وبریدگان   سازمان کهنه وپوسیده مجاهدین تا ملی گرایان بی بو وبی خاصیت ، درمیان این همه میشد لپ مطلب را یافت ! اما امروز پاک نا امید شدم جناب گرداننده آقای بهبهانی با همشیره گرامی احمد شاملو مصاحبه تلفنی داشتند ، ایشان هم دردردلهایشان زیاد بود که چرا درروز شانزدهم جولای که روز درگذشت ایشان بوده دولت مبارز مذهبی نگذاشته که کسی بر سر تربت ایشان برود وفاتحه الصلوات بخواند /
اول از همه شاملو مسلما  ن نبود به هیچ دین وآیین پایبندی نداشت ، همه را غیر از خودش به زیر سم اسبان وحشی انداخته بود 
درآن روزگا ر ما بهترین شاعران را داشتیم   دکتر خانلری ، رشید یاسمی ، بهار ، پروین اعتصامی ، ودکتر مهدی حمیدی شیرازی وجناب شاملو همهرا به دار کشیدند وخود قهقه سر دادند  . شاملو را میتوان یک مترجم خوب دانست نه یک شاعر خوب ، شاعری که شعر خودرا به سیاست مخلوط کند گندابی درمیاید نا گفتنی ، خودرا پیرو نیما  میدانست ، نیما هم شاهکار چندانی نبود ،  وزن وقافیه هارا درهم شکست وبانی اشعار نو شد اشعاری بسبک اشعار شعرای فرانسه وروسیه وچک وووو.چند شعر گفت وفسانه ای خواند بر باد شد ، شاملو برای همه شعر میسرود برای آن ارمنی توده ای که اعدام شد ، برای آن خلقی ، برای آن مجاهد ، برای آن مبارز بی درد ،وخود درمیان خیال واحوال خویش مشغول بود ، فیلسوف وگرداننده دنیایی که خود نمیشناخت ، با پول " کانون پرورش کودکان ونوجوانان "به لندن رفت تا مغز خودرا عمل کند گویا چیزکی از مغز اورا برداشتند ودرون شیشه انداختند به هنگام برگشت منکر دولت وملت شد ، در دانشگاه یو سی ال . ا. منکر فردوسی شد و موسیقی ایرانی را نوعی آشغال وخوانندگانرا عرهرو ونوازندگانرا زر زر خواند، خود با افتخار تمام میگفت هیچگاه به موسیقی ایرانی گوش نمیدهم بلکه موسیقی کلاسیک  آنهم لابد  از نوع چایکوفسکی وریمسکی کورساکوف وامیراوف ! تازه اگر چیزی درک میکرد ، حافظ را ویران ساخت بیشتر ابیات اورا  مطورد دانست بی هیچ تحقیق ودانشی وبرای خود حافظی زیر نام خود ببازار داد که خوشبختانه کسی از آن استقبال چندانی نکرد .
شاهنشاه ایران در کتاب ماموریت برای وطنم نام اوار کنار نام بزرگ مرد ایران نادر نادر پور نهاد ، حال اگر بخاطر چند شعرک یا چند نثری که گویی با مدادپاک کن ، بین آـن نثر را پاک کرده اند توهین به دربار کرده است وبرای چند روز تنبیه اورا به زندان برده اند این نماد مبارزه او نبود ونیست ونخواهد بود ، باید با کمال شرمندگی به عرض جناب آقایان برسانم از نظر من شاملو یک لات فرصت طلب بود مانند همه . گاهی چیزکی را از شعرای خارجی ترجمه میکرد وبنام خودش ببازار میداد مردم هم سواد چندانی نداشتند بخصوص جوانان  گرد او جمع شدند هنرمندان پیر از کار افتاده ، قحبه های دیروز وچند جوان بی تجربه ناگهان ازاو غولی ساختند ، تنها کاری را که خوب انجام داد ( کتاب جمعه ) بود که آنهم ترجمه های دیگرانرا که بیشتر  آثار روسی در آن دیده میشد به چاپ داد که آنهم تعطیل شد درزمانیکه جنگ سرد بین روسیه وامریکا بود وایران در بدترین مقطع زمانش بسر میبرد ، د ر لندن  ایرانشهرا را بنا گذاشت با کمک چند نفر مانند خودش که آنهم راه بجایی نبرد  . چیزیکه اصیل نباشد بر جای نمیاند هرچند پرندگان خوشه چین برایش آواز بخوانند . نه من اورا بنام یک شاعر و نویسنده ومتفکر نمیشناسم انسانی فرصت طلب بود مانند اکثر ایرانیان مانند جناب فرخ نکهدار وایرج خان مصداقی ودیگران . متاسفم  ، همیشه پایان نامه های من با تاسف تمام میشوند .
چون از فراز کوه نظر میکنم  به خاک 
بال از هراس من  نگشاید پرنده ای
اشک آورم به چشم تماشاگر حسود 
تا شورکینه  را نشاند بخنده ای
اما درون سینه من بیم خفته ایست
کز اوج  قله های غرور آردم به زیر
یکررو ز، روح کوه  که دلبسته منست 
فریا میزند ، که مرو ، تیر ، تیر !
پایان  دست نوشته های امروزی  / ثریا 
26/07/2016 میلادی 

ناظم حکمت

امروز درگوشه یکی از این سایتهای تبلیغاتی چشمم به اشعار شاعری افتاد که سالها درگوشه آلمان همچنان میسراید ! باید دیگر سنی از او گذشته باشد همپالیگهایش همگی بگور رفته اند وآنهاییکه مانده اند شرمسار ویا پا پررویی همچنان به راهشان ادامه میدهند .
ایشان درشعرشان فرموده بودند :
ناظم حکمت ، تو همچنان در اشعار من جاری هستی !!! 
خوشا به سعادت ناظم حکمت شاعر چپی کجراتی یا هندی یا پاکستانی ! نمیدانم چرا آن پیر مرد بدبختی که روی نمیگت در دمای چهل درجه مرد ، وآن زن بیچاره ایکه درکنار خیابان از گرسنگی جان داد ، دراشعار ایشان جاری نیست ؟  مگر نه آنکه شما میل داشتید از مردم تهی دست وفرو مایه حمایت کنید وبا کاپیتالیست شیطان مبارزه میکردید ؟ آنها " نامور ویا نامدار " نیستند "  ناظم حکمت  منبع الهام این شعرای پاک باخته بود .
 دراینجا بیاد بانویی افتادم که سالها بعد از من باینجا مهاجرت کرد ، وخوب بسیار از خانواده اشرافیش!!! برای ما ترانه سرود تا جاییکه روزی بمن گفت "
مرحوم ناظم حکمت دوست پدر من بود ! 
پرسیدم مگر پدرتان  شاعر بودند ؟ 
کفت نه ، پدرم شغل حساسی داشت که نمیتوانم بگویم اما با ناظم حکمت خیلی دوست بود واو همیشه درخانه ما بود واگر پدرم بیمار میشد فورا اورا احضار میکرد !!!  این خانم بسیار باهوش بود سواد چندانی نداشت ، اما در حل مسائل دست هرچی ریاضی دان خبره را که دردنیا دیده میشد ، بسته بود ، با یک مکث آنچنان مسئله را حل میکرد وجلویت میگذاشت که تو بخود میگفتی " 
عجب خری هستم من !
روزی باو گفتم شاید شما  ناظم حکمت شاعر را با جناب دکتر سعید حکمت عوضی گرفته اید ؟ لبانش را به زیر دندان برد کمی مگث کرد وگفت " خوب همونو میگم ! 
گفتم : اما شما از ناظم حکمت شاعر نام بردید،
گفت " من؟ نه ! من اصلا نمیدانم اون کی هست ؟ من همین دکتر سعید ناظم حکمت را میگویم !!! 
دیگر چیزی نداشتم درجواب او پس بدهم مانند همیشه سکوت کردم وگذاشتم او درخیالش مرا همان خر بداند .

حال امروز دراین فکرم که پهنای حقارت ما چنان وسیع است که خودرا به هر نام آوری میاویزیم ، درگذشته یا قاجاریه بودند ، یا سید اولاد پیامبر ویا نوه فلان حجت السلام  ، امروز همه مانند یک پالتوی کهنه پشت رو شده با وصله های رنگا رنک همه چیز را اعیان ساخته ، دیگر کسی نمیتواند به پشتوانه خود بنازد ، مگر آنکه یک پشتوانه قوی واصالتی از نوع قله نشینان داشته باشد ، بدختانه به  "پهلوی ها "هم نمیتوانند خود را  بچسپانند ،  حال دوباره باید خاک هارا زیر رو کنند تا از میان قبرها یک نبی برایشان پیدا شود وخودرا مانند زنگوله به کفن او آویزان کنند .درعوض نمایش بچه پولدارهای مشهد ، تهران ، تبریز ، وغیره را به رخ مردم بدبخت گرسنه میکشند ، واقعا باید این رسانه ها را بقول آن آقای محترم رسانه های امپریالیستی را کشت وخفه کرد 
.
در تمام این مدت تنها یکنفر را دیدم که به راحتی از پدر کشاورز ومادرش ومادر بزرگش و زندگی ساده ومحقرانه شان دریکی از شهرها حرف میزد وبا افتخار از دهی که زادگاهش بود سخن میراند ، تنها اوبود که  که بخودش اتکا داشت نه به استخوانهای پوسیده درگور، وچه با افتخار از خانواده اش وهمشهریانش وطایفه اش حرف میزد بی آتکه خودرا بکسی بچسپاند درحالیکه میدانستم از یک قوم بلند برخاسته قوی ریشه درخاک و قدرتمند . پایان 
همان سه شنبه 26 جولای /.