سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

دهم مهرماه

ساعت شش صبح بود که مرا از خواب بیدار کردند و او را در بغلم گذاشتند؛ پسری فربه، سفید، با موهای سیاه و چشمان براق مشکی.  چشمانش باز بود و نمی دانم به چه چیزی می نگریست.

مرحوم دکتر ورجاوند گفت: پسرم از حالا کجا را دید می زنی؟! و مرا بوسید و گفت: مادر قهرمان!! و این اولین و آخرین باری بود که من مفتخر به لقب قهرمانی شدم.

چه احساس زیبایی داشتم.  چقدر خوشبخت بودم و این اولین تجربۀ زندگیم مرا به زندگی وصل خواهد کرد.  آرزوهای زیادی برایش داشتم  ونقشه های بی حسابی.  بلی این برۀ پروار را من روی شانه های خودم حمل خواهم کرد و با او راه ناهموار زندگی را خواهم پیمود.

هیچ بفکرم هم خطور نمی کرد که روزی مجبور باشم که از او دور شده و تنها با چند خط در پشت یک کارت چاپ شده که از طرف ما احساسات ما را می نویسند (!) و یک ایمیل و یک تکست و یا تلفن تولدش را تبریک بگویم.

نمی دانم آیا او از بدنیا آمدن خود خوشحال است یا نه؟  نمی دانم که آیا او حتی به نیمی از آرزوهایش رسید یا نه؟

امروز پدرش در گوشه ای از این دنیا با همسر بعدی مشغول نشخوار خاطرات است و من به آسمان ابری و تاریک نگاه می کنم و  از خود می پرسم آیا امروز باران خواهد آمد یا نه؟!! تنها همین لحظه را می بینم، نه بیشتر، و می دانم که قدرتی نامرئی بر سرنوشتها حکومت می کند.  می دانم اگر بشر حتی به یک چهارم از آرزوهایش برسد باید شکر گذار باشد.

پسرم، تولد مبارک.  من با تو و با دنیا آوردن تو قهرمان شدم و هنوز هم این افتخار را دارم و قهرمانم.

 دهم مهر ماه  یکهزارو سیصد وهشتاد شش

ثریا . اسپانیا

دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

ویرانیها

چگونه تمدنی بباد می رود؟ و چگونه سرزمینی به ویرانه ای تبدیل میشود؟ ما را چه غم که در سرزمینهای آباد نشسته ایم و برایغصه های دیروزمان قصه ها می سازیم. گرد وغبارخاطرات را پاک می کنیم و آنها را صیقل می دهیم. گاهی چیزی به آنها اضافه می کنیم و زمانی کم و یا بکلی خط را کج کرده و از رویاهایمان افسانه ها می سازیم.

کاخ شاهان هخامنشی ویران می شوند، ما را چه باک؟ سکوت چند هزارساله فرو می ریزد و تخته سنگهای آن به موزه های خارجی و حراجیها فروخته می شود بما مربوط نیست!!

خاک سرزمین را نیز توبره کرده و به بازار ها می فروشند و ما به تماشا نشسته ایم. یاد گفتۀ یک دکتر افغانی مهاجر افتادم که می گفت:

روزی به موزۀ بزرگی در بریتانیا رفتم و الماس بزرگ کوه نور را بر تارک تاج ملکه دیدم. مدتی آنرا تماشا کردم و سپس به نگهبان گفتم:

این نگین بزرگ روزی متعلق بما بوده است و حالا اینجا است. نگهبان گفت: شما آن را خوب نگاه نداشتید و حالا ما برایتان نگاه میداریم! سپس یک کارت پستال بمن داد که عکس آن الماس بزرگ ب رروی آن چاپ شده بود وگفت: این را بگیر و ببر. هرگاه دلت تنگ شد آن را تماشا کن. ما هم کم کم سری به موزه ها می زنیم تا عکس های گذشتگانمان را بخریم و هنگام دلتنگی شدید به انها بنگریم.

اکتبر دوهزار و هفت

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶

الیزلبت جنینگز

الیزابت جنینگز

 

هیچگاه دیگر این چنین نخواهدشد

هیچ از دست دادن این قبیل چیزها

قلبم را سوراخ نخواهد کرد

یا غمی از اینگونه

مرا در برنخواهد گرفت

با همه اینها ؛ من چیزهایی آموختم

و هیچگاه آرزو نخواهم کرد

برای آرزو کردن دلایل آنها

که تا استخوانم فرو میروند

احساساتی که میماند و قلب راسیاه میکند

تمامی نابود گری عشق را خواهم داشت

اگر بتوانم و بدانم که آنسوی آزردگیها

شادمانی در انتظارم میباشد

....... الیزابت جنینگز نویسنده بریتانیایی

 

این قطعه را تقدیم به دوستانی میکنم که:

صدای مرا و تصویر مرا در موبایل خود ضبط کردند

و نمیدانم چرا؟

دوستی که ضبط صوتش را د رکیفش نهاد وازمن سئوال کرد

تا جوابها را به اربابش برساند در ازای یک نقدینه .

دوستی که صدا وتصویر مرا بدون آنکه خودم بدانم ضبط کرد

برای چی ؟ نمیدانم

دوستی که در غیبت من خانه ام فروخت و پولش را بالا کشید

و دوست بهتری! خبرش را برایم آورد !!

دوستی که به نامه هایم دیگر جوابی نداد !!

دوستی که به تماشای رنجهایم نشست

و نمیدانم و؛ چی بگم  ورد زبانش بود

دوستی که به هنگام مرگش راز خیانتهایش را اعتراف کرد

و سرانجام دوستی که روزی برایش  طلای جاندارش بودم

و...امروز سکه ای ناچیزی بیش نیستم

دوستی که درعین گرفتاری به کمکش شتافتم و هنگام

گرفتاریهای من مرا دیگر نشناخت

دوستی که با همه نیکی هایی که باو کردم شب ونیمه شب

با تلفن های نابجای خود خواب را برمن حرام میکرد!

وسرانجام دوستی که برسرم منت گذاشت که :

میتوانست مرا نابود کند!! اما نکرد

سپاسگذار همه هستم                 ثریا حریری / اسپانیا

م

 

 

       

 

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

آنها آمدند

آنها آمدند

 

چگونه آنها آمدند

نعره زنان ؛ پارس کنان

برای بردن سنگ  سختی

که

ما بادستهای کوچکمان آنرا پاک کرده بودیم

انها آمدند

نعره زنان , شیون کنان

برای پاک کردن نقش سنگ

ان سنگی که ما بادلهای پاکمان

آنرا ؛ تراشیده بودیم

آنها آمدند نعره زنان ؛ غرش کنان

همانند درندگان

مانند اژدهایی

که

با نفیر تیره خود

نام مارا پاک کنند

بلندیهای پر غرور مارا

ویران سازند

و.....

زمزمه ی مرغان پریشان

خاموش شد .

 

ثریا / اسپانیا

 

 

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

خاموشی

خاموشی

 

درون ا طاق کوچکی

زنی جوان ؛ با حسا سیتها ی زیادی

میخواهد

کلمه ها را بر روی یک برگ

نقاشی کند

او سایه را میکشد

رنگ را میا میزد

و قلم را در رنگ فرو میبرد

و.....

ناگهان از دور دستها

صدای زوزه ای ناشناس

بگوش میرسد که :

ای هرزه زن ؛ قلم را بر زمین بگذار

و آن زن

با نفس پا ک خود

و .....

با اشک شور خود

رنگها رابهم میریزد

 وبرای زیستن

شیوه دیگری را دنبال میکند

 

ثریا / اسپانیا / سوم مهرماه هشتا د و شش

 

 

 

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

مرغان درقفس

مرغان درقفس

 

نوه ام گفت: همه ما درقفس هستیم ! از آ ن روز تا بحا ل

دارم باین نکته سنجی دختر کوچکم میاندیشم ؛

او فقط ده سا ل دارد .

آیا ا و میداند که همه مرغان را د رقفس زندانی میکنند؟

بدون هیچ حقی ، و زندگی ر ا ا ز آنها میگیرند ؛ و آ نان

را از دیدار ابر وباران وباد و نور خورشید که سرمایه

زندگی آنهاست ؛ محروم میدارند ؛ قفس را بر دیوار اطاق

می اویزند واز پر وبال زدن زندانی خود لذت میبرند ؟ !

آیا او میداند که این بشر دوپا برای خود قوانینی داردستمگرانه

و هر گاه میلش بکشد مرغان خوش پرو بال را در قفس زندانی

میکند ! .

آیا او میداند که سرنوشت این زندانیان بی گنا ه با سر نوشت

بسیاری از بی گناهان دنیا یکی است .

آیا او میداند که رفتار بشر چقدر ظالمانه است و آیا او میداند

روزی فراخواهد رسید که نوک خونین این مرغان از لابلای

میله های قفس بگذرد و به چشمان نامردان فرو رود ؟! .

برای خدا ! کلید را در قفل ها بگردانید و آنها را آ زادا کنید

مرغان را آزادا نمایید ؛ آیا میدانید که ترازوی نامریی عدالت

دو کفه دارد؟ .

برای خدا بی گناهان را گرسنه مگذارید و از آنها برده نسازید

به سر زمینها احترام بگذارید .......

امروز حالم از دیدن صحنه ای ا ز کشتن وآزا ر دادن ( نجیب ...)

در افغانستان و چهره مردی که درکنارش ایستاده و از لذت وشادی

دهانش تا بنا گوش باز بود ؛ بهم خورد ؛ حال تهوع داشتم و ...

امروز نمیدانم در این دم نومیدی به چه کسی روی آورم ؟

زندگی یک شوخی زشت ؛ مبتذل ونکبتی است که پایانش نامعلوم

میباشد.

 

ثریا . اسپا نیا

جمعه