سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

لیلیت

 

تا توانستم ندانستم چه بود

چونکه دانستم توانستم نبود

 

این نامه هارا برای چه کسی می نویسم؟  اینها همه سرگذشت عشق و تقوی وجوانی من می باشند. مطالعۀ این اسرار فقط اشکهای خودم را جاری می سازد.  با اینهمه می گذارم که شما هم مروری براین سرگذشت بنمائید.

 

جوانی بود ودروان خواب وخیال و رویاهای بزرگ و سادگی و غروری که هیچگاه پایان نیافت.  نشاط و سرزندگی از اینکه زندگی زیباست، پاک است وبی آلایش.  زمانیکه چشم بروی واقعیت گشوده می شود که دیگر دیر است.  حال ایام جوانی تمام شد و باید آنرا فراموش کرد و گذاشت که باد نیستی بر آنها بوزد و آنها را نابود سازد.

 

از ما چه به یادگار می ماند جزآنکه زندگی ما (شاید) تجربۀ دیگران شود.  ما از این دنیا همچو شبحی سرگردان می گذریم و به هنگام رفتن حتی سایه ای هم از ما نمی ماند.

 

سه شنبه

≈≈≈≈

 

در این چمن به حیرت شبنم رسیده ایم

باید دری به خانۀ خورشید باز کرد

 

بیدل دهلوی

 

نمی خواهم به عقب برگردم و نمی خواهم به جلو بروم تا سر انجام ترا ببینم.  تو هنوز هم زیبائی و آن روح پاک ودلاویز ترا ترک نگفته، و در آن چشمان زیبایت هنوز فروغ زندگی می درخشد.

 

زندگی تا پای جان ما ایستاده و خون ما را تشنه است.  سالهای عمر پرشتاب می گذرند و روزی تو هم به خزان عمرت پای می گذاری و برگهای خشک و پژمردۀ زندگی زیر پایت خاک می شوند.  آیا لحظات زندگیت شیرین ولذت بخش اند؟

 

آیا تو همان (لیلیت) قرون نیستی که با  حوا در زندگی آدم شریک بود؟  لیلیت هیچگاه مرتکب گناهی نشد.  او از شرق بلند شده و به غرب فرود آمد.  او متعلق به سر زمینی بود که خوش آب وهوا و انباشته از ثروت خدادادی که نامش ایران زمین بود.

 

او از نفرین خداوند به دور بود و احتیاجی به رستگاری روحش یه یاری دیگران نداشت.  لیلیت مادر همۀ ما دختران ایران زمین بود که عمر جاودانی دارند.  آنها هیچگاه چیزی را نمی گیرند و بدهکاری ندارند و تو- دخترم - درست در همین راه گام برداشته ای.  چیزی نمی خواهی و فقط کمر به ایثار بسته ای.  تو هیچگاه بانتظار پاداش ننشسته ای.

 

همان روز

Looking Back

When I am old and lonely and lost inside my head
When heavy hand of silence surrounds decrepit bed,

 

Muse as mind meanders through a haze of foggy tears
And let me see the seasons to relive my younger years.

The spring of nature came to life,

The saffron fire of blossoms bright,


The bursting bud of earthly glimmer,

Aspiring flower of season's shimmer,


When sap of life within the vine

Was matched by youthful blood of mine.

The summer sun kissed golden sand

When we were lovers hand in hand,


The cooling ocean chilled our feet and sealed

Our hearts in rapturous heat.


Affection glowed in azure sky

But withered with a weary sigh.

Then autumn came and you were gone

And barren heart was swiftly born,


Though others came and I moved on,

A part of me remained forlorn.

Then winter winds throughout the years

Chilled the warmth of lover's tears


And now I sit mid broken dreams

And think of how things might have been.

Oasis from life's daily grind,

The memories merge within my mind


So promise me that one more time,

I'll find the love that once was mine.

برگی از دفتر خاطرات – قسمت دوم

 

من کم وبیش همۀ سنت ها را دوست می داشتم، حتی سنتهای نادرست وساختگی را و چون دربارۀ همه چیز گذشت داشتم این امر را یکرنگی می خواندم در حالیکه دیگران آنرا حماقت میدانستند! من همیشه دوست داشتم که حرف بزنم اما پس از آشنایی با او رفته رفته خاموشی پیش گرفتم چرا که او دوست می داشت که من خاموش بمانم و کمتر حرف بزنم!  هنوز هم نمی دانم تا چه حد باید خاموش بمانم؟

 

بسیاری از چیزها در انسانها به فرمان جسم صورت می گیرد، و من برای خاموشی چندان دلپسند نبودم.  خاموشی یک قیافۀ آرام و سنگین و آراسته به نظم می خواهد و من چیز مرموزی در وجودم ندارم و صورتم نیز نظم وترتیب درستی ندارد.

 

خیلی جوان بودم که فهمیدم که طبیعت چه چیزهایی در من به ودیعه گذاشته  ومن باید برمبنای حالت و قیافۀ خود حرکت وبازی کنم.  همه چیز در من پیچیده بود و من به درستی نمی دانستم که چه چیزهای زیبائی دارم وکدام زشت است.  هنوز هم نفهمیده ام!

 

من تا همین چندی پیش جنون این را داشتم و گمان می کردم که همپایۀ مردان هستم و زن بودن عیب بزرگی است!! و شاید برای همین امر کمتر با سایر زنها آمیزش داشتم و تحمل آنها برایم مشکل بود. من مردانه می اندیشیدم. 

 

حضور او مرا به وفا داری در قبال خودم واداشت.  من اورا به همان گونه که بود دوست می داشتم اما او می خواست که از من زن دلخواه خودرا بسازد.  مدت درازی هم کوشش کردم که اورا ناامید نکنم. من اولین زنی نبودم که او دوست می داشت و طبیعی است که آخرین هم نبودم. 

 

او از من انتظارهای ضد ونقیضی داشت و خوشش نمی آمد که من بدرخشم.  از اینکه باوتحکم میکردم رنج میبرد (در حالی که این چیزی بود که ازکودکی درمن وجودداشت).  بعضی وقات حرکات من اورا شیفته میکرد و گاهی باعث دلخوریش می شد.  من یگانه آرزویم این بود که مورد پسند او باشم و چنین پیدا بود که هرچه کوشش میکردم توفیق کمتری می یافتم.  دلم می خواست قدرتی مافوق قدرتها در زمینۀ احساسات و توقعات بشری داشتم و همه را دراختیار او می گذاشتم.

 

بیشتر اوقات مرا تحقیر میکرد در حالیکه من هیچ تحقیری در باره او نداشتم.  ژرفترین حقارت من بیگمان از نظر او نداشتن یک پدر سرشناس و یک خانوادۀ ثروتمند بود که او بتواند به آنها افتخار کند و اطرافیانش را خوشحال سازد، در حالی که برای من کمال انسانیت کافی بود.  منهم می توانستم اورا تحقیر کنم اما همۀ کوششم را بکار می بردم تا او را بزرگ جلوه دهم.

 

بعد از مدتی آن همه اعتمادی را که بخود داشتم از دست دادم.  خامی ونا پختگیم بیشترشد با اینهمه روشن بینی خود را از دست ندادم و خوب می دانستم که آن چیزی را که او می خواهد هیچ موجودی در دنیا نمیتواند باو بدهد.  بارها اتفاق افتاد که تا مرز جدا شدن رفتیم ولی نشد.

 

سخن گفت از این موضوع چندان خوش آیند نیست.  بعلاوه حرف زدن در بارۀ آنها باعث رنج وعذاب من است.  امروز همه چیز برای من شکل طبیعی خود را از دست داده و زندگی برایم بی تفاوت شده. دلم می خواست که او مرا از ورای اشکهایم می شناخت،  اشکهایی که فراموش شدند.  دلم میخواست که او زمان زندگی کردن مرا در می یافت و همه چیز را درست می کرد.  دلم می خواست که می آمد و خوابیدن پسرش را تماشا می کرد و زندگیش را تقبل می نمود تا فردا که پیرشدیم او مغرور باشد که پسرش باوشباهت دارد، و برای همین بود که من همیشه فریاد کشیدم؛ فریادی که به هیچ کجا نرسید.

 

بر گرفته از دفتر خاطرات روزانه

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

برگی از دفتر خاطرات

 

بیاور شاهد وشمعی فرو شوی تختۀ تقوا

تو گویی زاهدم نی نی که خاک پای رندانم

مولوی

 

از تماشای فیلم آقای هالو برمی گشتم.  در راه باخودم فکر می کردم که صفا وسادگی یک انسان چگونه اورا به ورطۀ بلا می کشاند و انسان همیشه باید (هشیار) باشد.  تصمیم گرفتم دیگر آن آدم سابق نباشم.  معذالک همانطور باقی ماندم وگمان می کنم که همیشه هم به همین شکل بمانم.

 

زمانی می گذرد که مرا به شک میاندازد ولی با اینهمه باید بگویم که اورا دوست داشته ام.  من میخواهم خودم باشم و هنوز چیزهای زیادی مانده که نیاز به گفتن آنها دارم.  گاهی فکر می کنم که پذیرفتن همه چیز بهتر از این است که من دست از دامن او بکشم.  نمی دانم شاید همین عشق باشد ومن بغیر ازخود او هیچ انتظاری ندارم.

 

روزی که با او ازدواج کردم از او همه گونه انتظاری را داشتم، اما امروز می دانم که از او هیچکاری برای من ساخته نیست و فقط حضور او مرا از هر بدی در قبال خودم دور نگاه می دارد.

 

من کسی نیستم که تن بقضا داده باشم.  اکثر اوقات زبان به اعتراض باز می کنم ولی بعد پشیمان میشوم، چرا که می دانم فریاد کشیدن مباهات ندارد.  بعلاوه روزی از روزها حقیقتاً مانند بقیه پیرخواهم شد و زندگی ارزش خودش رابرایم از دست خواهد داد.  کسی چه می داند شاید براستی من در این گوشه ودر کنار او خوشبختم. 

 

حال چه خوشبخت باشم چه بدبخت، آنچه که مسلم است به تنهایی قادر به زندگی نیستم و یا شاید اینطور فکر می کنم.  گویا خوشبختی و یا بدبختی هر کسی دست خودش می باشد.  چه بسا من خوب نمی توانستم بازی کنم و یا آنکه راه بازی کردن را بلد نبودم، و یا حریفان دغل باز بودند و به همین دلیل همیشه بازنده بودم .  در اوایل ازدواجمان من مرتب حرف میزدم اما حالا کمتر این کار را میکنم برای آنکه اوراخوب شناخته ام....

 

 

من برای آنکه همیشه وجود داشته باشم و برای آنکه موجودیت خودم راصاحب باشم و برای آنکه مانند سایر همجنسانم نباشم گذشتۀ خودرا بعنوان دلیل و برهان نگاه داشته ام.  من همیشه وجود داشتم اما روزی خودم را از دست دادم که بکلی اورا پذیرفتم.  همیشه دلم  می خواست که همراه و با پای یکنفر حرکت کنم نه روی شانه کسی باشم.  حال امروز بی آنکه یقین داشته باشم که من همان خودم هستم راهی جز توسل باو ندارم، برای بقاء خودم وفرزندانم.

 

هرکسی گذشته اش را دوست می دارد و من می دانم که او هم دوست دارد اما نمی دانم چرا از آنچه که برمن گذشته فرار میکند در حالیکه چیز نامعقول ونامطبوعی در زندگیم نبوده.  من میل داشتم که خودم صاحب آن همه چیزهائی باشم که مایۀ افتخار من بود.  من هر چه را که داشتم باو دادم - غرورم و همۀ شرفم را - و امروز دلم می خواهد که همه را از او پس بگیرم. 

 

چه بسا منهم می توانستم مانند دیگران باو دروغ بگویم.  من آدمی درون گرا بودم که همیشه زندگیم درمیان کتابهای مختلف می گذشت و در برابر هر حرکتی بسیار آسان، نه به حکم اخلاق بلکه به حکم غرور، در مقام سئوال بر می آمدم.  برای شها مت و شجاعت مقامی بس بلند قائل بودم وهمیشه بخودم می بالیدم از اینکه شجاعم .!

 

هنگامیکه باهم برخورد کردیم من از تجربه ای تلخ ومیان تهی و بی معنی اما اجتناب ناپذیر بیرون آمده بودم و او نیز همانگونه بود بجز آنکه سعادت اینرا داشت که مرد زندگی من بشود.  من در مقابل او تسلیم شدم.  چرا اینهمه فروتنی بخرج دادم نمیدانم، شاید اورا موجود خوبی یافتم که ظاهراً مرا دوست می داشت.  

 

من تا روز ازدواجمان  از اشتراک همه چیز می ترسیدم حتی از اشتراک سرنوشتمان.  مسئلۀ  دوستان وفامیل او برای من یک موضوع مبهم وپیچیده ای بود.  دوستان من برای آشنایی و مراوده ساخته شده بودند.  پاره ای از آنها مثل من خودشان بودند.  من همیشه قسمتی از وجودم را در آنها به ودیعه میگذاشتم.  با اینهمه او آنها را دوست نمی داشت.

 

او مرا به میان دوستان وفامیل خود راند، در حالیکه من چیز زیادی از آنها نمی دانستم، فقط ظاهر آنها را می دیدم که همه آراسته وبه ظاهر مهربان!!  من از افکار آنها بیخبر بودم.  ترس و واهمۀ عجیبی مرا فراگرفته بود و نمی دانستم که در پشت آن لبخند های ظاهری چه چیز هایی نهفته است.  با اینهمه سعی می کردم که آنها را دوست داشته باشم به سنتهای آنها احترام بگذارم.  اما امروز برمن ثابت شده که باید آنهایی را دوست داشت که بتوان در چشمانشان نگاه کرد و به حرفهایشان گوش داد و آنها را تحسین کرد....

 

ادامه دارد

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

یک نامه

 

(این نامه در تاریخ یکهزار و سیصد و چهل وهشت نوشته شده)

 

« من امروز به زمانی فکر می کنم که تصمیم داشتیم ازدواج کنیم.  آن روز از صبح زود به دلشوره و ناراحتی عجیبی دچار بودم.  کنار مادر نشسته و با بیقیدی دستهایم را در هوا رها کرده بودم.  او حرف می زد اما من گوش نمی دادم و داشتم با خودم فکر می کردم.  فقط به یک چیز می اندیشیدم؛ به مردی که داشتم سرنوشتم را به دست او می دادم، مردی با قامت بلند و سری کوچک و چشمانی فرو افتاده و تنگ که ناشی از نوشیدن الکل بود، چشمانی که هیچوقت به درستی نمیشد چیزی از آنها فهمید.

 

با خودم فکر میکردم که باو خواهم گفت که من چگونه زنی هستم و زندگی با او برای من کمال لذت و

خوشی است و ممکن نیست زنی از چنین موقعیتی برخوردار شده و بخود نبالد.  من در این پیوند مشترک چیزهای زیادی خواهم داشت: فرزندم ودر آینده فرزندان دیگری خواهیم داشت و من دیگر هیچوقت تنها نخواهم بود.

 

اما با اینهمه نمی دانم چرا می ترسیدم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و دو دل مانده بودم.  با خود میگفتم که باو خواهم گفت من زنی هستم پر جوش وخروش.  گذشته از آن  دیگر موقع انتخاب از من گذشته و انتخاب دیگری برایم وجود ندارد.  آیا عشق تو می تواند واقعی باشد؟  در من آتشی هست که شعله می کشد.  من تشنه ای هستم که در جستجوی آب می باشد.  من غریقی هستم که چشمم به ساحل نجات افتاده.  همانند یک دونده ای هستم که به مرحلۀ آخر رسیده.  آیا با اینهمه باز دارم راه درستی میروم؟ آیا خطا نمیکنم؟

 

مادر هنوز حرف می زد.  نمی دانم شاید داشت مرا نصیحت می کرد.  اما من باو فکر می کردم.  آیا فقط عشق تنها کافی است؟ بعلاوه منکه هنوز از او چیز زیادی نمی دانم.  اما هیچگاه نتوانستم از آنچه که در دلم می گذشت کلامی بر زبان بیاورم.

 

باز هم مانند دفعۀ قبل و مانند یک بره در یک محضر ازدواج کردم و هنگامی که با قبالۀ ازدواج بیرون آمدم احساس کردم که از دنیای خودم خارج شدم.  جدا شدم و همۀ درها به رویم بسته شد.  دیگر خودم نیستم و باید وارد یک زندگی شوم که متعلق به من نیست.  آیا بازهم اشتباه کردم؟ آیا راه را درست رفتم ؟  منکه با برداشتن هرقدم یک تصمیم جدی می گرفتم آیا در این راه به بن بست نخواهم رسید؟ منکه هدفم فقط یک سعادت است ودومی برایم وجود ندارد امروز فهمیدم که این یک سعادت نبود، یک فاجعه بود.

 

از آن روز دیگر همه راهها برویم بسته شد.  دیگر خودم نبودم.  از خودم بیرون آمده ودر فضا رها شدم، بدون آنکه بدانم کجا هستم، کی هستم.  خودم را بصورت واقعی گم کردم. روزها می آمدند و میرفتند بدون ذره ای خوشی.  بچه ها آمدند اما لذت من کامل نشد.  با آنها سرگرم بودم.  آنها را دوست می داشتم و همۀ عشقی که ممکن بود در سراسر زندگیم وجود داشته باشد نثار آنها نمودم وتصمیم گرفتم از آن پس فقط یک (مادر) باشم  نه یک (زن).  من تمام زیبائیهای زنانه را دوست داشتم: ظرافت، بوی خوش، دلربائی، و درعین حال نجابت را در یک زن تحسین می کردم.  همۀ اینها دروجودم فقط بصورت واژه بود و(من) تما م شده بودم. »

 

قسمت دوم (بیماری او)

 

مبارزه زندگی من هیچگاه تمام نمی شود.  گویا این یک امر طبیعی است و من به حکم زاده شدنم محکوم باین هستم که برای همیشه تن به مبارزه بدهم و تا پایان عمر رل یک قهرمان را بازی کنم.  من هیچگاه بدبختی و یا این نقش قهرمانی را به آخر نخواهم رساند.  جنگیدن برای من یک امر طبیعی است، حال دشمن یکی باشد و یا چند نفر برایم مطرح نیست.  هنگامی که باید بجنگم تعداد دشمن چه اهمیتی دارد؟

 

اما امروز مشکل دیگری در برابرم هست که با آن نمی توانم مبارزه کنم و آن یک نبرد سخت با ظلمت وتاریکی است که او در آن فرورفته و این تنها بخودم مربوط است و خودم باید با آن به مقابله برخیزم.  او با مسئله ای خطرناکتر از مرگ روبروست: او شانس این را ندارد که بکلی بمیرد؛ مرگ تنها شامل یک قسمت از وجود او شده.  روحش مرده وعقلش تمام شده، اما جسمش به زندگی ادامه می دهد واین حد اعلای سیاه روزی یک انسان و بمراتب از مرگ وحشتناکتر است.

 

او امروز در ظلمت مطلق بسر می برد.  وقتی که روح وعقل مرد زندگی شکل اصلی خودش را از دست می دهد.  کلمات دیگر درخشندگی ندارند وهمه چیز به رنگ خاکستری مرده در می آید.  او حتی حرف زدنش نیز سرد و بیروح است.  من آخرین تلاشم را در آخرین فرصت برای نجات او کردم و دلم نمی خواست حال که در ظلمت وتاریکی فرو رفته بحال خود رهایش کنم تا فراموش شود. من از خدا قوی تر نیستم.  وضع او شباهت به اطاقی دارد که در آن همه چراغهایش را خاموش کرده باشند و تمام منفذهای اورا بسته باشند.  در آنصورت جز تاریکی وسیاهی چیز دیگری نیست. روشنایی درون وعقل تنها چیزی است که در وجود انسانها حقیقت دارد.

 

در او همه چیز خاموش شده و من برای همین گریه می کنم.  من اورا دوست داشتم اما او می خواست که در این سیاهی فرو رود و رفت تا سقوط کرد.  برای من آن چراغ روشن خاموش شد و دیگر نمیتواند خورشید و سرپرست خانه من باشد.  او مرد و دیگر از این پس در نزد من جایی ندارد.  او از همه چیزجدا شد و به گرداب کثافت ومستی افتاد بنا براین در آسمان زندگی من جایی برای او نیست، و از این پس من باید که خودم باشم و به تنهایی بار زندگی را بر دوش بکشم.

 

آرزو داشتم که به زادگاه خودم بر می گشتم چرا که در آنجا فصلها همیشه به موقع فرا می رسند.  هیچکس در هیچ جای دنیا به غیراز وطن خودش آرامش نخواهد داشت.  آوارگانی مانند من هیچوقت نه کلمه ای برای خندیدن  ونه برای گریه کردن نخواهند داشت.  احساسات ما همانند سکۀ پولی بی ارزش است، سکه ای از رواج افتاده، چون کلامشان خریدار ندارد.

 

و.... دیگر گذشت.  از سر و سامان و گذشتۀ وحشتناک من مپرس.  من با کمک تو دست از این سر و سامان کشیدم.

 

غروب

 

از: نادر نادر پور

 

توهر غروب نظر میکنی بخانۀ من

دریغ پنجره خاموش وخانه تاریک است

هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی     

که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

هنوز پرده تکان می خورد ز بازی باد

ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی

در آن اجاق کهنه آتشی نمی سوزد 

در آن اطاق تهی پر نمی زند مگسی

هنوز بر سررف برگ های خشکیده

نشان آن همه گلهای رفته برباد است

هنوز روی زمین پاره عکسهای قدیم

گواه آن همه ایام رفته از یاد است

درخت پیچک ایوان ما رمیده ز ما 

گشوده سوی درختان دوردست آغوش

ستاره ها همه در آب شیشه محبوسند

قناری هنوز در گوشۀ قفس خاموش

درون خانۀ ما گرمی نقسها نیست 

درون خانۀ ما سردی جداییهاست

درون خانۀ ما جشن دوستی ها نیست 

درون خانۀ ما مرگ آشناییهاست

چه شد، چگونه شد، ای بی نشان کبوتر بخت

که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت؟

جهان کر است ومن آن گنگ خواب دیده هنوز

چها که در دل این گنگ خواب دیده گذشت

 

بگوش می شنوم هرشب از هجوم خیال

صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز

بگوش کودک گریان ترانه می خواندی

مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز

 

تو هر غروب نظر میکنی بخانۀ من

دریغ پنجره خاموش و خانه تاریک است

خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود

که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

 

من از دریچۀ خیال ترا می بینم هنوز

که خیره مینگری ماه شامگاهی را

سپس به اشک جگر سوز خود می شویی

 زچشم کودکت اندوه بی پناهی را

باران

 

شهسواران در غبار فتنه گم گشته و رفتند

نامشان از یادها، تصویرشان از قابها

 

ی. بهزاد کرمانشاهی

 

به باران سلام گفتم

به باد بیدادگر که وزیدن گرفت

به باران سلام گفتم

به ابرهای پاک ودست نخورده

که با مهربانی بر بالای سرم

میگذرند

و من صورتم را زیر باران میشویم

تا شوری وتلخی آنها را

احساس نکنم

از دیوار برگرفتم قاب کهنه را

و به زیر افکندم آن کاغذ پاره را

که نامش (عکس) بود

 

مستی بود وکودکی و راستی

جوانی بود و شور مستی

وباز هم راستی

 

بار دگر غبار از آئینه پاک خود را دیدم که

بی زلف گلابتون و بی لب

شکرین

و پاره های برتنم

زخم هایی بر سینه ام

وای …

چه شد آن تاج خروسم

چه شد آن چتر رنگینم

روزهای غرقه در لذت

خروسان به گردم، گردان

چه شد آن گردش جادوئیشان

اینکه در آینه می بینم

چه کسی است

تصویر کدام آشناست

که اینگونه به ویرانی کشیده

بر گرفتم قاب کهنه را از دیوار

و پاره کردم آن کاغذ را

که نامش (عکس) بود

 

چه بیهوده پیمودی این ره دشوار را

رهی تاریک و بی نشان

و تو نامی دادی به آن

که نه لایق بود به آن نام

در شهر سوداگران عشق

به دنبال کدام ( عکسی )

ای تهی از مکنت زمان.