دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

دوشنبه

من امده ام وای وای من امده ام ........

امده ام تا سكوت را بشكنم

امده ام تا از سكوت پرده برداری كنم

امده ام تا نسیم را رسوا كنم

امده ام تا در گله گوسفندان

بر چراگاهها غوغا افكنم

امده ام تا مانند طوفان

غرش كنان نعره زنان

دل كوه را به لرزه در اورم

امده ام تا چو برق افتاب

نقش سیاهی را پاره كنم

امده ام افتاب شوم ماه شوم

ستاره شوم ( امده ام تا عشق را

فریاد كنم )

امده ام زمین خاموش را بیدار كنم

امده ام تا لبان خفته بر غم را

پر كنم از نغمه دلكش اواز

امده ام تا راز زمستان را

بر خدایان بهاران بگشایم

امده ام در این یلدای بلند

تا بر نگردم .

\\\\\\\\\\\\\\\\\ یلدای شما مبارك

یكشنبه

به انها كه رفتند و به انان كه گم شدند .

به دلم زخمی نشسته نمیدانم از كدام دشمن،

بر پیكرم حراحتی هست نمیدانم در كدام نبرد،

عمرم در بی ثمری طی شد ،در دست من تیغ دشمن

ستیز نبود اما دردا كه اماج عقده های فرو مانده

در گلو ، نه از دشمنان بلكه به دست دوست نمایان

تیغ به دست و خود فروشان مانده پای در بست .

پیكرم زخمی است روحم زخمی است اما در كدام نبرد.

\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
دوستان حكایتی تلخ دارم

از ستاره ای كه نام او بخت بود

سوختم از شعله بیداد او كه كس ندید و كس نشنید

روزی گمان كردم كه او همان صبح روشن است كه در

پیكار زخم بر داشته و حال شمع روشن زندگی منست

اما او یك فریب بود و من به سادگی اورا ستاره پنداشتم

او شمع مرده ای بود كه در دل هزار افسون داشت .

در رگهای او هیچ خونی نبود احساسی نبود او مرده ای

بود كه بشكل زندگان میزیست و ...... برای او جلوه ای

نداشت .

گناه من چه بود منكه زاده یك میوه تلخ روزگارم گناهم

چه بود من او را ستاره پنداشتم واو یك شمع نیم سوخته بود

اورا دور انداختم اما دود خفه كننده او در چشمانم اشك

نشانده مرا الوده ننگ ساخت خاك رهم خواند به هر كوی و هر

سوی ، اما من نگفتم به ان كامروایان كه ننگ شمایید نه من

من اندوه روزگارم و بازیچه نیرنگ شما دل باخته بیهوده و رو

به استان بی پناهی و نوشیده شراب تلخ جدایی .

\\\\\
هر صبح به افتاب سلام میگویم

هر روز در ایینه رنگ میبینم

هر روز به خود فریبی مشغولم

هر روز كلامم در غلاف میماند

هر روز شاهد یك جنایت

و هر روز شاهد یك خیانت

هر روز گریستن و پای بند یك

افسون

هر روز دور تراز مدار خویشتن

هر روز بر سر بازار هرزه ها

و هر روز ایستاده به تماشا از

پشت پرده ها

هر روز به اسمان نگریستن

بانتظار قطره ای باران

هر روز نوشتن سفر نامه

و گاهی سكوت و درنگ

هرروز فرار كردن ازهیاهوی

كوچه ها

و هر روز به كهنه ها اطراف

نگریستن

به امید انكه در میان انها

ریشه ای بروید

پایان روز یكشنبه

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

بتو كه روزی همسر م بودی

فقط همسرم بودی

.........

شاید كه ما همیشه باید در میان امواج تاریك و جاودانی

شنا كنیم بدون انكه بتوانیم به ساحل ارامش برسیم .

گاه گاهی توقفی كوتاه و سپس پیش روی را از سر بگیریم

سالها ماه ها هفته ها روز ها ساعتها و دقایق امدند و رفتند

بدون انكه ما بتوانیم لحظه ای بیارامیم .

روزیك من مانند امواج خروشان روی تخته سنگ ظلمانی تنها

غریدم تو چیزی نداشتی كه نثارم كنی تا بمن ارامش ببخشد

بمن بگو چه لحظه ای بمن كمك كردی تا بتوانم دمی بیاسایم

روزی ارزو داشتم كه زمان از حركت باز ایستد اما امروز میگویم

ای زمان هر چه میتوانی بر سرعت خود بیافزا چرا كه خسته ام و

میخواهم به ارامش جاودانیم برسم .

روزی بتو گفتم بیا تا یكدیگر را دوست بداریم و حال كه زمان میرود

تا مارا به سرازیر برساند بتوانیم با كمك یك دیگر این شیب سخت را

طی كنیم .

و .... تو خود تنها رفتی غرق شدی و من در بالای صخره همان تخته

سنگی كه روز اول ترا دیدم به تماشای تو نشستم . پایان


دوشنبه

من از گرمای تابستان می ایم

و تو از بهار

من به پاییز میروم

و تو در بهار میمانی

من با زمستان خواهم رفت

تابستان تو شروع میشود

روزیكه گلهای سپید نسترن

در سپیده صبح شكفتند

من در میان برف زمستان

مدفون خواهم بود

فاصله ها زیادند

میان ما میان من وتو

میان امدن و رفتن

و پر كردن این فاصله ها

تو با زبان من بیگانه ای

و من از طپش قلب تو

احساس ترا درك میكنم

....................

عصر بدی است

زمان بیهوده میگذرد

بوی تعفن بوی لجن ابهای

راكد و بوی یاس و نا امیدی

« و این منم زنی تنها »

ایستاده در روی پل بیكسی

وامانده و حیران

دلم میخواهد كه بوی گل را

دو باره احساس كنم

قطار ازجلوی خانه ام

بسرعت میگذرد

من با صدای ان اشنا هستم

بوی روغن سوخته بوی گند

ماهیان مرده بوی تعفن

چاه فاضل ابها و مستراح

..

هر روز در پی رد پایی

سر گردانم و گوشم به در

به اسمانی مینگرم كه از گچ سفید

درست شده و احساس میكنم

درون گوری قرار دارم

قطار از جلوی اطاق من رد میشود

من سرعت و صدای انرا میشنوم

..

خسته ازدل خسته از تن

و خسته از خویش

گام های خود را میشمارم

كو تاهتر شده اند ..

ایكاش كو ههارا دوباره

میدیدم

ایكاش برف روی انها را لمس میكردم

و مطمئن بودم كه انها

طپش قلب مرا سریعتر میكردند

و شمع یخ بسته زمستان روحم را

درون خود ذوب میكردند

شعله ها یخ زده اند

قلبها ایستاده اند

و در گرمای تابستان

من سردم هست

من سردم هست

......٫

یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۴

یكشنبه

گاهی دلم میخواهد فراموش كنم كه در كجا زاده شدم

میگویند هر ملتی و یا هر نژادی ریاكاریها ی خود را دارد

كه مخصوص همان سر زمین است گمان میكنم كه با اندكی

حقیقت و بسیاری دروغ بشود این جهان را تغذیه كرد.

چرا كه روح ادمی ضعیف است و تاب حقیقت را ندارد

باید علم اخلاق سیاست و مذهب را در لفافی از دروغ پوشاند

و تقدم كرد این دروغ ها با روح هر نژادی سازگاری دارد و در

هر یك متفاووت است متاسفانه همین امر سبب میشود كه ملتی

اینهمه به سختی یكدیگر را بفهمند و به اسانی یكدیگر را تحقیر

كنند همه ما انسانها در زمانی از زندگی دچار یك نوع تحقیر شده ایم

و غمگین تر انكه در غربت به غیر از تحقیر خارجی بودن عقده های

چركین سر باز شده هموطن نیز لباس ها را الوده میسازند.

امروز ظهر یك زن جوان وزیبای هموطنم را دیدم كه داشت خیابان را

تمیز میكرد او سپور شهرداری محل شده و رستورانهای مجهز و رنگین

ایرانی حتی برای تمیزی هم اورا قبول نمیكنند .

انها مشتریان مخصوص خودرا دارند و نباید دست از پا خطا كنند .

وای بر ما و شرم بر ما .

دلم سخت گرفته

....٫

یكشنبه

یك روز بسیار بد

از دنیا وهرچه در دنیا ست هر چه بگویم كم گفته ام

و سخت بیزارم دنیا یك پتیاره ای بی لگام واگر دل

بر او ببندی راه بیهوده ای را رفته ای اگر به دنبالش

بدوی او با سرعت از تو فرار میكند تلاش تو بی ثمر

است سر نوشت همه كسانی كه به گونه ای به یكی از

جلوه گریهای او دلبسته اند وسیله برایشان هدف شده

و به دنبال او رفته اند و عمری تاخته اند و سپس جان

باختند اما گاهی اگر از او رو بگردانی سر راهت به

جلوه گری می ایستد و بهر سو كه بروی در پی ات روان

شده و دلربایی میكند تا سرانجام مجزوب او شوی و سپس

در پی او روان شوی حال دو راه بیشتر نداری یا باید فریب

او را بخوری ویا دم را غنیمت شمرده و با بی خیالی روز را

به شب برسانی و باید بدانی كه زندگی فقط لحظه هاست

و فردا امروزی است كه دیروز به دنبالش بودی ونگران

دنیا وهرچه در ان هست وسیله ای است برای حال و اسب

سركشی است كه باید رامش كرد و ازراه مهربانی از او بهره

گرفت باید دوست داشت تنها عشق است كه مایه نجات روح

میباشد عشق یك ودیعه اسمانی است عشق به چیز و به كس

تا دنیا بوده وهست همیشه یك نبرد پایان ناپذیر میان عشق پاك

و عشق دنیوی وجود داشته مرز این دو نیز نا مشخص است و تنها

با علم به تفكر میتوان واقیعت را در یافت من عالم و فیلسوف نیستم

تنها انچه را كه یافته ام صادقانه در میان گذاشتم واگر تو در جسجوی

حقیقت میباشی این گوی واین میدانقدم پیش بگذار و برو تا به مقصد

برسی راه حقیت رفتنی است نه گفتنی كشف كردنی است نه تعلیمی

باید از دل و جان مایه بگذاری ودر جستجوی این گوهر نایاب به قعر

اقیانوس بروی و هزاران صدف تو خالی را بشكافی تا مروارید غلطان

را پیدا كنی و نگذاری كه جانوران گزنده و خزه ها مزاحم به دور پیكر

تو بپیچند. من اگر گوهری نیافتم گناه بخت سیاهم بود نه گناه دریا .

..........................٫٫