یک قطعه
و. ………….چهارشنبه یازدهم. ماه می ،
احساس میکنم جنینی در درونم قطعه قطغه میشود
من تکه ها ی اورا دفع میکنم
گویی او زندگی مرا تراشیده وشکل داده است
سکوتی بیرحمانه همه جا راه فرا گرفته است
درد فشار میاورد سرم پایین است اعتنایی ندارم
سر زمینم نیز چنین درد ها وخون خود را از دست داده ومیدهد
درمیان قلب طپیده کوهستانها ودرختان سر بفلک کشیده
آنها بی ناله اما پر خروش میکنند با دستهای خالی
تیر وترکش کشنده بسویشان روان است
همه دچار یک نوع آشفتگی هستند بی هیچ ناله یا همهمه ای
به آن زن میاندیشم با موههای سپید وانهمه اعتبار
ناگهان یک مهر برگشت بر کردهای گذشته خود زد
گویی این بنیان کار ماست که بسازیم وسپس ویران کنیم
ویرانه هارا دوست داریم مویه کردن را دوست داریم
نمیدانم تشنه ام یا گرسنه.
کسی نیست. تا به او بگویم ، ایا تشنه ام وچرا گرسنه
همه این أشفتگی ها وناله های بی وقفه پشت سرهم ردیف شده اند
میل ندارم نا امیدی را بخود راه دهم
هنوز ایستاده ام …..ایستاده خواهم مرد. همچنان که رشد کردم ،
.پایان